تبليغاتX
به نام نوازنده گيتار عشق - پروانه های ادبی
 
..........
 
مرگ
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش
و او که ريز پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را
دکتر علي شريعتي

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است
و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند


عشق و احساس
به دوستم گفتم شيشه هاي پنجره ي خونمون احساس دارن.بهم خنديد. ولي من راست مي گفتم. يه روز سرد و باروني وقتي که روي شيشه ي بخار کرده ي اتاقم نوشتم " من تنهايم " برام اشک ريخت.


يكبار
کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کني؟!
انگار که صداي پر غصه ي نگاهم را نمي شنوي!!
مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.!
به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد،
قسم مي خورم که
حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي کني.
پس بگو دوستم داري. حتي يکبار.


لحظه ها !
لحظه ها را درياب ! چشم فردا کور است
نه چراغيست در آن پايان ، هر چه از دور نمايان است...
شايد آن نقطه نوراني چشم گرگان بيابان باشد...


قلب شکسته من!
وقتي گلدان خانه شکست پدر گفت :زيبا بود
مادر گفت: حيف بود
خواهر گفت:گران بود
برادر گفت:قضا و بلا بود
اما وقتي قلب کوچک من شکست هيچ کس حتي آخ هم نگفت.
قلبم را شکستي پس من تو را بيشتر از انچه از قبل بود دوست دارم
زيرا حالا هر تکه از قلبم که شکسته تو را جداگانه دوست دارد.


صبر
اگر از پايان گرفتن غم هايت
نا اميد شده اي
به خاطر بياور که.....
زيباترين صبحي که تا به حال
تجربه کرده اي
مديون صبرت
در برابر سياهترين شبي هستي
که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!


هديه
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد. دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .

تو چرا تنهایی؟

تو اگر میدانستی که چه دردی دارد ، که چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن ، هنوز از من خسته نمی پرسیدی که چرا ای دوست تنهایی

 


چراغ زير شيرواني

خانه تاريك است و پرده ها كشيده اند،

اما چراغي زير شيرواني روشن است،

من مي دانم آن نور چيست،

شوقيست كه بي تاب سوسو مي زند

حتي مي توانم آنرا از بيرون ببينم

و مي دانم كه تو آن بالايي و بيرون را نگاه مي كني!

 

شل سيلور استاين


عاشق كه شدم

عاشق كه شدم

دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت

انقدر بالا و بالاتر رفت

كه به خورشيد چسبيد و تركيد

حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم

يه نخ به سر دنيا ببندم

كه خيلي بالا نره...

آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!

 شل سيلور استاين



رد پاي خداوند
 

شبي مردي در رويا بود او خواب مي ديد كه با معبودش در طول ساحل قدم ميزند و در هر لحظه بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيش اشكار ميشود در هر صحنه دو اثر رد پا بر روي شنهاي ساحل ديده ميشد يكي از ان او و ديگري از ان معبودش .او متوجه شد در مواقعي از زندگيش فقط يك اثر رد پا وجود دارد او همچنين متوجه شد اين لحظات دقيقا همان اوقاتي است كه او در زندگي احساس نا اميدي و تنهايي و شكست ميكند .به خداوند گفت:بار خدايا تو گفته بودي كه مصممي در تمام طول زندگي با من باشي ومرا ياري كني اما درست در مواقعي كه احساس ناراحتي و نااميدي ميكنم مرا ترك ميكني. معبودش پاسخ داد عزيز من كوچولوي عزيز من من ترا دوست دارم و هرگز ترا تنها نميگذارم در مواقعي كه رنجي را تحمل ميكني وقتي فقط يه اثر رد پا مي بيني
اون همون وقتيه كه من تو رو رو شونه هام حمل ميكنم


طناب

داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار اين کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندي هاي کوه را تماماً دربرگرفت و مرد، هيچ چيز را نمي ديد؛ همه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابر، روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد و درحاليکه به سرعت سقوط مي کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط، فقط لکه هاي سياهي را درمقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه، او را در خود مي گرفت.

همچنان که سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم، تمام رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد. اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش بين آسمان و زمين، معلق بود و فقط طناب، او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون، برايش چاره اي نماند جز آنکه فرياد بزند: خدايا کمکم کن.

ناگهان صداي پرطنيني که از آسمان شنيده ميشد جواب داد: از من چه مي خواهي؟

  نوشته شده در  سی ام مرداد 1385ساعت 14  توسط علی سعادت  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM