.......... |
وزندگي مي گذرد ....
شيشه خورده هاي دل شب نور مي تراشند آسمان تاريك شده و ابرهادرپي باراني دوباره
گريه خود، فروز و فراز بسياري ازما مي گرفت ودرختان خوشكيده جنگل دوباره يكديگررا
مي ترسنادند ومن نيزازپهنه هاي غروب يك شب بهاري مي گذشتم تابه يك سرپناه برسم.ناگهان
در ميان آن همه شاخ و برگ نوري پيدا شد ومن ازتاريكي ام گذشتم اگر ياد با ما ياري كند فكر
مي كنم درست ده سال درتاريكي حضور داشتم و اكنون به روشنايي رسيدم وامروز ساعت 5:15 عصر است وفردا باز به همان لحظه هميشگي ،غروب مي رسد و ما همراه با اووباحضورگرم وصميمي اش غروب
مي كنيم
آري وزندگي مي گذرد.....
وتومي آيي ! ص
وصدايش كردم وصدايم را داد
من نگاهش كردم ونگاهم را داد
من ازاوپرسيدم ! وجوابم را داد
من ازاوميخواهم ومراخواهش داد
من ازاو ترسيدم وبه من گفت علي
گلي از سبزه باغم چيدم وگلم را پر داد
ومن از عاطفه ها سير شدم ناگهان قصه دردم را گفت
ومن ازعاطفه سيراب شدم وبه من نام خودش راهم گفت
وصدايش برخاست آري ،نامش را گفت
ومن ازشكري او بوسه برآن دست زدم
وخودش را برد ...به ملائك پيوست
من از حنجره تلخ سيه پوشانم
نام او را،فرياد زدم....
حسين(ع) ص
دوباره نغمه ها آواز گريه سر دادند
دوباره اشكها پاييز سوزان سر دادند
دوباره باد آمد اشك لرزيد خاك آمد
دوباره عشقها نام حسين را سر دادند
دوباره قلب طوفان شدزدريا
دوباره ساحل وموجي زدنيا
دوباره باز آمد آن حكايت
دوباره چاك چاك شدپيرهنها
دوباره مرگ اوآمد وزين شد
دوباره باز نامش راامين شد
دوباره باد آمد خاك رفت وباد لرزيد
دوباره گرد طوفان ناله سر شد
****************
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|