تبليغاتX
به نام نوازنده گيتار عشق -
 
..........
 

 پيام آور حقيقت پيامبر اسلام

درگذشت پدر

مطلبى كه تذكر آن در اينجا لازم است و شايد لازم بود پيش‏از اين تذكر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى به‏يثرب،دخالت داشته و بلكه مى‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به يثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بى‏اثر نبوده،پيوند نسبى‏آنحضرت با يثرب بود،زيرا همانگونه كه مى‏دانيم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در يكى از سفرهاى خود به يثرب با«سلمى‏»دختر عمر بن زيد...
خزرجى-كه از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج كرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمين زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر يثرب(مدينه)بودتا هنگامى كه هاشم بن عبد مناف از دنيا رفت‏برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدينه رفت و عبد المطلب را كه نامش‏«شيبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زيادى از مادرش سلمى‏باز گرفته و با خود بمكه برد،و چون هنگام ورود بمكه پشت‏سر عمويش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بيابان حجازرنگين شده بود مردم مكه خيال كردند آن پسرك برده مطلب است كه‏از يثرب يا جاى ديگر خريدارى كرده و به او«عبد المطلب‏»گفتند،و با اينكه مطلب بارها بمردم گفت كه او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروف‏گرديد و نام اصلى وى يعنى‏«شيبة الحمد»از ياد رفت.
وفات عبد الله
مشهور آن است كه عبد الله قبل از آنكه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنيا بيايد در مدينه از دنيا رفت،و در همان شهردر جائى بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن كردند،ولى قول ديگر آن‏است كه رسول خدا(ص)بدنيا آمده بود و دو ماه يا بيشتر از عمرشريف آنحضرت گذشته بود كه عبد الله از دنيا رفت (1) و يعقوبى وبرخى ديگر معتقدند كه اين قول دوم اجماعى است و مورد قبول‏بيشتر علماء و دانشمندان است (2) .
ولى ابن اثير در كتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحكم‏تر مى‏داند (3) و ماجراى وفات عبد الله را نيز اينگونه نوشته‏اند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعت‏از شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كه‏گفته شد در ميان‏«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارى‏او طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت،وچون كاروان قريش بمكة رفت و عبد المطلب از حال وى جوياشد و دانست كه در مدينه بيمار ست‏بزرگترين فرزند خود يعنى‏حارث را نزد او بمدينه فرستاد،ولى هنگامى كه حارث بمدينه‏آمد متوجه شد كه عبد الله از دنيا رفته!
آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسيد:چنانچه ابن اثير در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به رسول‏خدا(ص)به ارث رسيد عبارت بود از يك كنيز بنام‏«ام ايمن‏»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نيز همين‏قول تاييد مى‏شود،و آن اشعار در صفحات آينده خواهد آمد.
پنج‏شتر و يك گله گوسفند و شمشيرى و مقدارى پول (4) .
و نظير همين گفتار از واقدى در كتاب‏«المنتقى فى مولودالمصطفى‏»نقل شده كه بجز ش مشير و پول اموال ديگر را ذكر كرده (5) .
و بايد دانست كه‏«ام ايمن‏»همان كنيزكى است كه پس‏از وفات آمنه تربيت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پيوسته باآن حضرت بود تا وقتى كه رسول خدا بزرگ شده و او را آزادك رده و بهمسرى زيد بن حارثه در آورد،و تا پنج‏يا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)ني ز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
 
درگذشت مادر

پيش از اين گفته شد كه هاشم بن عبد مناف زنى از قبيله‏بنى النجار مدينه را به همسرى گرفت كه جد رسولخدا(ص) يعنى‏عبد المطلب از آن زن متولد شد،و از اين رو پيامبر خدا با قبيله‏بنى النجار مدينه قرابت نسبى داشت و دائيهاى پدرى و فاميلهاى‏ديگر ايشان در مدينه بسر مى‏بردند،و پس از آنكه حليمه‏آنحضرت را به مكه آورد و به مادرش آمنه سپرد، آمنه فرزند عزيزخود را برداشته و براى زيارت قبر شوهرش عبد الله و ديدار خويشان وى به مدينه آورد.و در اين سفر«ام ايمن‏»را نيز همراه‏خود بمدينه برد،و در مراجعت از همين سفر بود كه آمنه درهنگامى كه حدود سى سال از عمرش گذشته بود-چنانچه‏گفته‏اند (1) -در جائى بنام‏«ابواء» (2) از دنيا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن كردند.
ابن سعد در كتاب‏«طبقات‏»خود روايت كرده كه آمنه وام ايمن با دو شتر كه همراه داشتند آنحضرت را به مدينه بردند ومدت يكماه در مدينه نزد خويشان خود ماندند و از خود آنحضرت‏نقل مى‏كند كه رسول خدا بعدها كه بمدينه هجرت كرد.
خانه‏اى را كه در آن ورود و منزل كرده بودند و قبر پدرش عبد الله‏در آن خانه بود نشان مى‏داد و خاطراتى از روزهاى توقف درمدينه را بازگو مى‏كرد. (3)
و بدنبال آن نقل كرده كه ام ايمن مى‏گفت:مردمى ازيهوديان مى‏آمدند و به آنحضرت نگريسته و من شنيدم كه يكى ازآنها مى‏گفت:اين پيامبر اين امت است و هجرتگاه او همين شهر خواهد بود،و من اين سخن را بخاطر سپردم.
وى گويد:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مكه حركت كرد و چون به‏ «ابواء» رسيدند آمنه در همانجاوفات يافت و قبر او در همانجا است.
سپس ام ايمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى كه‏همراه داشتند به مكه آورد،و ام ايمن در زمان حيات آمنه و پس‏از وفات او نيز از رسولخدا(ص)نگهدارى مى‏كرد.
ابن سعد دنباله داستان را اينگونه ادامه داده كه رسول‏خدا(ص)در سفر حديبيه به‏«ابواء»عبور كرد و به زيارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در كنار قبر او گريست ومسلمانان نيز گريستند،و چون از آنحضرت در اين باره پرسيدندفرمود: مهر و محبت او بيادم آمد و گريستم! (4)
نگارنده گويد:در اينجا تذكر دو مطلب لازم است:
1-اين قسمت از حديث پاسخ خوبى براى سخن ديگرى نيزكه مورد بحث واقع شده مى‏باشد،و آن سخن اين است كه برخى‏گفته‏اند:گريه براى مردگان و همچنين زيارت قبور مردگان‏جايز نيست و در چند جا نيز نقل شده كه عمر بن خطاب از گريه كردن براى مردگان نهى مى‏كرده و حتى دستور مى‏داد زنانى راكه براى مردگان خود گريه مى‏كنند با تازيانه بزنند (5) ،و از رسول‏خدا(ص)روايت كرده‏اند كه فرمود:
«ان الميت‏يعذب ببكاء الحي‏» (6)
يعنى براستى كه مرده بواسطه گريه زندگان شكنجه مى‏بيند...!
زيرا گذشته از اينكه عايشه در روايات بسيارى كه دانشمندان‏اهل سنت از وى نقل كرده‏اند اين حديث را كه از عمر و پسرش‏عبد الله بن عمر نقل شده بود تكذيب كرده و گفته است:آن دونفر خطا كرده و اشتباه شنيده‏اند. (7) و مرحوم علامه امينى(قدس‏سره)روايات زيادى در اين باره از كتابهاى معتبر اهل سنت نقل‏كرده (8) ،همانگونه كه شنيديد با عمل خود رسولخدا(ص)دراينجا و در جاهاى بسيار ديگرى كه خود بر مردگان مى‏گريست‏و يا به ديگران دستور گريه بر مردگان را مى‏داد،منافات دارد،كه ان شاء الله در جاى خود ذكر خواهيم كرد،و در اينجا همين‏تذكر مختصر كافى است.
2-همانگونه كه در اين روايات خوانديد و آنچه پيش از اين‏نيز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور ميان اهل تاريخ ومحدثين نيز همين است كه عبد الله در مدينه از دنيا رفت و درهمانجا او را دفن كرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نيز در«ابواء»از دنيا رفت و همانجا او را دفن كردند،ولى در برخى روايات و كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه قبرعبد الله و آمنه هر دو در مكه است و در برخى از آنها است كه‏تنها قبر آمنه در مكه است. (10) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حديث از كتابهاى شيعه كه ظهور در همين مطلب داردكه قبر آندو در شعب (11) مكه يا-قبرستان مكه-است و رسول خدادر اين دو جا آمده و با آنها گفتگو كرده،گفته است:
اين اخبار با آنچه مشهور است كه پدر و مادر آنحضرت در غير مكه از دنيارفته‏اند مخالف مى‏باشد و جمع ميان آنها ممكن است‏بدينگونه باشد كه پس از فوت بدن آندو را به مكه منتقل كرده باشند-چنانچه برخى ازسيره نويسان گفته‏اند-و ممكن است رسول خدا(ص)آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-يا روح و بدنشان با هم در مكه-حاضر شده‏باشد. (12)
نگارنده گويد:گذشته از اينكه مجلسى(ره)نام اين برخى ازسيره نويسان را ذكر نكرده خيلى بعيد بنظر مى‏رسد كه با توجه‏بفاصله زياد مدينه و همچنين ابواء با شهر مكه و بخصوص باوسائل نقليه آنزمان چنين انتقالى انجام شده باشد،و چنان نيازى‏هم در كار نبوده كه احتياج به صدور معجزه‏اى در اين باره باشدو الله اعلم.
و بهر صورت اين بحث را رها كرده و بدنبال بحث‏خود بازمى‏گرديم.
و در بحار الانوار از كتاب‏«عدد»نقل شده كه آمنه آنحضرت‏را در مدينه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و يك ماه درآنجا توقف كردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف يك ماهه‏خاطراتى بجاى مانده كه از آن جمله فرمود:
در آن روزها مردى از يهود ديدم كه بنزد من رفت و آمد مى‏كرد و دقيقا مرا زير نظر مى‏گرفت تا اينكه روزى تنهائى مرا ديدار كرده پرسيد:
-اى پسر،نامت چيست؟
گفتم:احمددر اين وقت مرد يهودى نگاهى به پشت من كرد و شنيدم كه مى‏گفت:
اين پسر پيامبر اين امت است،و سپس به نزد دائيهاى من رفت و جريان رابه آنها نيز گزارش داد،و آنها نيز به مادرم گفتند، و او بر حال من بيمناك‏شده و از مدينه خارج شديم.
و از ام ايمن روايت كرده كه گفت:روزى دو مرد از يهوديان مدينه هنگام‏نيمه روز به نزد من آمده و گفتند:
احمد را پيش ما بياور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفريهودى دقيقا او را زير نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت را بررسى‏كردند،سپس يكى از آنها بديگرى گفت:
«هذا نبي هذه الامة و هذه دار هجرته و سيكون بهذه البلدة‏من القتل و السبى امر عظيم‏».
-اين پيامبر اين امت است و اين شهر هم هجرتگاه او است و در آينده دراين شهر از كشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى‏افتد (13) .
و بهر صورت ام ايمن آنحضرت را به مكه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهدارى كرد و تا پايان عمر رسول خدا(ص) درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج‏يا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص)نيز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پيوسته يادآورى‏مى‏كرد،تا جائيكه بر طبق نقلى بديدار او مى‏رفت و مى‏فرمود:
«ام ايمن،امى بعد امى‏» (14)
ام ايمن پس از مادرم،مادر من بود.
و بر طبق روايت كتاب‏«عدد»كه مجلسى(ره)از آن نقل‏كرده پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرد ام ايمن‏را آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى‏تشويق فرمود تا جائيكه بر طبق نقل كتاب‏«انساب بلاذرى‏»دراين باره فرمود:
من سره ان يتزوج امراة من اهل الجنة فليتزوج ام‏ايمن‏» (16) كسى كه دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج كند با ام ايمن ازدواج‏كند.
و بدنبال همين گفتار رسول خدا(ص)بود كه زيد بن حارثه (17) با او ازدواج كرد،و اسامة بن زيد كه بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گرديد و در چند مورد به ماموريتهائى از طرف رسول‏خدا(ص)مفتخر گرديد،و فرمانده لشكر از سوى آنحضرت شدثمره و محصول همين ازدواج بود.

 

بعد از سفر شام

پس از اين ديگر اطلاع درستى از پيغمبر نداريم، جز اين كه در خانه ابوطالب به سر مى‏برد، و ابوطالب عمويش و همسر او فاطمه دختر اسد ابن هاشم، همچون پدر و مادرى دلسوز و مهربان به پرستارى و پذيرائى از «محمد» يتيم عبدالله همت گماشتند.
ابوطالب در ميان كليه فرزندان عبدالمطلب از همه عاقل‏تر و داناتر بود، مردى سخنور و شاعر و چنانچه گفتيم با عبدالله پدر پيغمبر از يك مادر بود. فاطمه همسر و دختر عموى او نيز زنى خردمند و با شخصيت‏بود. آنها نخستين پسر عمو و دختر عمو از دودمان هاشم بودند كه با هم ازدواج كردند.
پيغمبر هميشه فاطمه را مادر خطاب مى‏كرد، و ابوطالب را پدر خود مى‏دانست. اهميت پرستارى صميمانه اين عمو و زن عمو از «محمد» تا آنجا بود كه وقتى ابوطالب در سال دهم بعثت وفات يافت پيغمبر دنبال جنازه او مى‏گريست و مى‏گفت: عمو بعد از تو من بكجا بروم؟ و چون فاطمه دختر اسد در مدينه رحلت كرد، پيغمبر فرمود: امروز مادرم وفات كرد!

مراسم نامگذارى پيامبر اسلام
روز هفتم فرا رسيد.«عبد المطلب‏»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى كشت و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شكوه،كه از عموم قريش‏دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتى از او پرسيدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد،در صورتى كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است؟گفت:خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد.در اين باره‏«حسان بن ثابت‏»شاعر رسولخدا چنين مى‏گويد:
فشق له من اسمه ليجله
فذو العرش محمود و هذا محمد
آفريدگار،نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود.از اين جهت(خدا) «محمود»(پسنديده)و پيامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك معنى را مى‏رسانند.(1)
قطعا،الهام غيبى در انتخاب اين نام بى‏دخالت نبوده است.زيرا نام محمد،اگر چه در ميان اعراب معروف بود،ولى كمتر كسى تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود.طبق آمار دقيقى كه بعضى از تاريخ نويسان بدست آورده‏اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذارى شده بودند.چنانكه شاعر در اين باره گويد:
ان الذين سموا باسم محمد
من قبل خير الناس ضعف ثمان(2)
كسانى كه به نام محمد،پيش از پيامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر بودند.
ناگفته پيداست كه:هر چه مصداق يك لفظ كمتر باشد،اشتباه در آن كمتر خواهد بود و چون كتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند،بايد علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد كه اشتباه در آن راه پيدا نكند.يكى از آن علائم، نام آن حضرت است.بايد مصداق آن به قدرى كم باشد،كه راه هر گونه ترديدى را در تشخيص پيامبر گرامى از بين ببرد.مخصوصا هنگامى كه بقيه اوصاف و علائم وى ضميمه نام او گردد.در اين صورت،بطور واضح كسى كه انجيل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى شناخته خواهد شد.

اشتباه خاورشناسان
قرآن مجيد،رسول گرامى را به دو و يا چند نام معرفى مى‏كند.(3) در سوره‏هاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آيه‏هاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام‏«محمد»و در سوره‏«صف آيه 6»به نام‏«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اينست كه:مادر رسولخدا،پيش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانكه در تاريخ منعكس است.(4)بنابراين،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‏اند كه:«انجيل‏»،به تصريح قرآن،در سوره‏«صف آيه 6»،ظهور پيامبرى را بشارت داده است كه نام او احمد است نه محمد،و شخصى كه مسلمانان به رهبرى او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بى اساس است. زيرا قرآنى كه پيامبر ما را به نام‏«احمد»معرفى نموده است،در چند جا او را به نام‏«محمد»خوانده است.اگر مدرك آنها براى تعيين نام اين پيامبر،قرآن مجيد باشد(چنانكه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم ناميده،و او را در جائى به نام محمد و در جاى ديگر«احمد»معرفى نموده است.

نظريه ساختگى بودن نذر عبد المطلب

در تمامى تواريخ اسلامى و كتب مربوطه سنى و شيعى نوشته‏اند كه عبدالمطلب نذر كرده بود كه اگر خداوند ده پسر به او داد، يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند و چون داراى ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جاى عبدالله قربانى كرد!
در بعضى از تواريخ و روايات اهل تسنن نوشته‏اند كه اين راى زنى جادوگر بود كه گفت: او را با قربانى كردن شتران معاوظه كنيد. در صورتى كه اين موضوع افسانه است و اصلى ندارد. و از عقل و درايت و ديانت عبدالمطلب كاملا به دور است.
ثقة الاسلام كلينى در «كافى‏» رواياتينقل كرده كهدلالت‏بر عظمت و جلالت و كمال ايمان و عقل و بينش روشن او دارد. از جمله امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد: «عبدالمطلب روز قيامت تنها و به سيماى پيغمبران وارد صحراى محشر مى‏شود» كه مى‏رساند نظر به شخصيت نافذ وعقيده و ايمان خاصى كه در عصر جاهليت داشته به طور شاخص محشور مى‏گردد.
دليل بر مجعول بودن اين داستان امورى است كه ذيلا به آن اشاره مى‏كنيم:
1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشى بهترين گواه بر كمال عقل و درايت عبدالمطلب است كه مى‏رساند چنين كار و نذر مضحكى از وى بعيد بوده است.
2- يعقوبى مورخ مشهور مى‏نويسد: عبدالمطلب در زمان جاهليت‏سنت‏هائى داشت كه در اسلام نيز تثبيت‏شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناكار، و بريدن دست دزد و تبعيد زنان بدنام از مكه، و جلوگيرى از زنده به گور كردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عريان طواف كردن، و حكم به وجوب وفاى بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذى‏القعده، ذى‏الحجه و محرم) و مباهله كردن (يعنى براى اثبات حقانيت نفرين كردن و حق يكديگر) (1) بنابر اين شخصى اين چنين، هرگز نذرى آن چنان نمى‏كند.
3- پيغمبر در حديث معتبر افتخار مى‏كرد كه فرزند عبدالمطلب است و مى‏فرمود: «من پيغمبرم دروغ نيست، من فرزند عبدالمطلب هستم‏» (2)
4- چطور ممكن است مردى با اين بزرگوارى نذر به چيزى كند كه در اكثر شرايع آسمانى نهى شده بود و در نزد عقل بسيار زشت و از بزرگترين جنايات به شمار مى‏رفته است؟
5- نذر كردن و كشتن فرزندان به عنوان نذر براى معبود از سنن بت‏پرستان و ستاره‏پرستان (صابئين) بوده، و خداوند در قرآن مجيد آن را ازجمله اعمال شنيع آنها شمرده و فرموده است: بدين گونه بسيارى از مشركين خوش داشتند كه اولاد خود را بكشند. (3)
اين غير از زنده بگور كردن دختران بوده كه قبيله بنى تميم معمول مى‏داشتند. زيرا كه «اولاد»درآيه شريفه اعم از پسر و دختر است، و نيز غير از كشتن اولاد به واسطه فقر و بيم از گرسنگى است، بلكه اين قتلها اولاد كه مشركين معمول مى‏داشتند براى تقرب به خدا بوده است.
6- اگر بگويند شايد عبدالمطلب مانند ابارهيم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار كند، مى‏گوئيم اين درست نيست، چون در انى روايات صريحا مى‏گويد عبدالمطلب نذر كرده بود، مضافا به اين كه اگر مامور بود مى‏بايد آن را عملى سازد و ديگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به اين كارم؟
7- در سلسله راريان اين داستان ساختگى و امثال آن مانند «انا ابن الذبيحين‏» افرادى ضعيف و مجهول و مهمل كه بعضى هم شيعه اماميه نبوده‏اند، قرار دارند، و به همين جهت روايات آن ضعيف و مغشوش و بيشتر از طريق عامه روايت‏شده و از آنها به شيعه سرايت كرده است.
8- علامه مجلسى مى‏گويد: شيعه اعتقاد دارد كه پدران پيغمبر تا آدم، خداپرست‏بودند،و ازفخررازى نقل مى‏كند كه گفته است: «شيعه عقيده دارد كه هيچ يك از پدران پيغمبر كافر نبوده‏اند» (4)
بنابر آنچه ذكر شد ماجراى نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گويان عامه بوده كه خواسته‏اند على رغم شيعه اماميه، عبدالمطلب را مانند ديگر مشركان قلمداد كنند، و كسانى امثال زمخشرى و فخر رازى و نيشابورى ازقدمايعلماى عامه و بعضى از متاخرين آنها همچون مراغى و سيد قطب و بسيارى ديگر از مفسران آنها اين داستان ساختگى را در تفسير آيه; «كذلك لكثير من المشركين قبل اولادهم شركائهم‏» نقل كرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته‏اند!! تا از اين راه اعتقاد خود را در مشرك دانستن پدران پيغمبر (صلى الله عليه و آله) تثبيت كنند و عقيده پاك شيعه اماميه را در اين خصوص تخطئه نمايند.
شايد هم رد زمان بنى اميه براى بكه دار ساختن عبدالمطلب جد اميرالمومنين على (عليه السلام) اين افسانه را ايج‏ساخته‏اند، همان طور كه فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعى كرده‏اند او را مشرك قلمداد كنند تا از آن راه به شخصيت امير المومنين على (عليه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحى كه در بخش «وفات ابوطالب‏» خواهيم گفت.
ماجراى داستان ساختگى نذر عبدالمطلب مانند برخى ديگر از مباحث اين كتاب، بحمدالله براى نخستين بار توسط نويسنده وارد بحث «تاريخ اسلام‏» شده است، تا در آينده رهگشاى كسانى باشد كه مى‏خواهند در اسلام كار كنند و بدون تقليد از پيشينيان و حسن ظن به آنان، تحقيق و بررسى نمايند، و مانند بعضى‏ها بدون تحقيق كافى آنرا تكرار نكنند، و بعد ناگزير به «توجيه مالا يرضى صاحبه‏» نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!
نذر و قربانى اولاد مطابق صريح قرآن از عادات ناپسند بسيارى از مشركين بوده است، و اين عمل شنيع، با هيچ توجيه و ملاكى زيبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نيست.
داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زياد و حكميت زنى جادوگر و كاهن از قبيله «بنى سعد» كه عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد براى كسب تكليف نزد وى رفته بود، آمد، و بعضى از آن هم به كتب شيعه رخنه كرده است، ولى ما همه را ديده‏ايم، و به طور قطع مى‏گوئيم به افسانه بيشتر شبيه است تا به واقعيت.
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به تفصيل روايات آنرا نقل كرده كه افسانه بودن همه آنها در يك نتيجه‏گيرى، به خوبى آشكار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاريخ اسلام‏» به روشنى دريافته‏ايم كه يا افسانه سرايان صدر اسلام ويا مغرضان بنى اميه و مخالفان حكومت الهى على (عليه السلام)، اين افسانه را ساخته‏اند، تا مانند موارد ديگر مقام آنها را نزد مسلمين پايين آورند، و زمينه را براى حك.مت افراد معمولى هموار سازند، براى بنى هاشم باقى نماند. (5)


 

  نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1385ساعت 14  توسط علی سعادت  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM